![]() اخبار موسیقایی,زندگینامه اساتید,آموزش تئوری موسیقی,عکس,لینک های مرتبط,سایت های اختصاصی اساتید و صد ها مطلب دیگر
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
سایت شخصی استاد مسعود شعاری
سایت شخصی استاد پرویز مشکاتیان سایت شخصی محمدرضا درویشی سایت شخصی استاد محمدرضا لطفی سایت شخصی استاد مجید درخشانی سایت شخصی استاد مجید کیانی سایت شخصی استاد کیوان ساکت سایت شخصی استاد حسین عمومی سایت شخصی استاد حسین علیزاده سایت شخصی استاد محمدرضا شجریان سایت شخصی استاد مسعود حبیبی سایت شخصی استاد حمید متبسم پرنيان (موسيقي سنتي ايران) وبلاگ اختصاصی همایون شجریان :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
موسیقی,ساز شناسی,تئوری,اساتید,عکس...
آنجا که زبان از سخن گفتن باز می ماند،موسیقی آغاز می شود بدون شرح
*در جوامع عقب مانده هميشه مردم دوست دارند از شخصيت ها بت بسازند .
جان شامهورن
*هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم *ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است... *طلا را به وسيله آتش......زن را به وسيله طلا ........و مرد را به وسيله زن امتحان کنيد. فيثاغورث *كسی چه میداند؛ شاید این جهان.جهنم سیارهای دیگر باشد. آلدس هالسكی
|+| نوشته شده توسط نیما در سه شنبه 25 دی1386 ساعت 7:7 بعد از ظهر
فارسی شکر است
فارسي شكر است
محمدعلي جمالزاده هيچ جاي دنيا تر و خشك را مثل ايران با هم نميسوزانند. پس از پنج سال در به دري و خون جگري هنوز چشمم از بالاي صفحهي كشتي به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكي كرجي بانهاي انزلي به گوشم رسيد كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچههايي كه دور ملخ مردهاي را بگيرند دور كشتي را گرفته و بلاي جان مسافرين شدند و ريش هر مسافري به چنگ چند پاروزن و كرجي بان و حمال افتاد. ولي ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون سايرين عموما كاسبكارهاي لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت هم بند كيسهشان باز نميشود و جان به عزرائيل ميدهند و رنگ پولشان را كسي نميبيند. ولي من بخت برگشتهي مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگني فرنگيم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و ياروها ما را پسر حاجي و لقمهي چربي فرض كرده و «صاحب، صاحب» گويان دورمان كردند و هر تكه از اسبابهايمان مايهالنزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجي بان بيانصاف شد و جيغ و داد و فريادي بلند و قشقرهاي برپا گرديد كه آن سرش پيدا نبود. ما مات و متحير و انگشت به دهن سرگردان مانده بوديم كه به چه بامبولي يخهمان را از چنگ اين ايلغاريان خلاص كنيم و به چه حقه و لمي از گيرشان بجهيم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاري خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شير و خورشيد به كلاه با صورتهايي اخمو و عبوس و سبيلهاي چخماقي از بناگوش دررفتهاي كه مانند بيرق جوع و گرسنگي، نسيم دريا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئينهي دق حاضر گرديدند و همين كه چشمشان به تذكرهي ما افتاد مثل اينكه خبر تير خوردن شاه يا فرمان مطاع عزرائيل را به دستشان داده باشند يكهاي خورده و لب و لوچهاي جنبانده سر و گوشي تكان دادند و بعد... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط نیما در سه شنبه 25 دی1386 ساعت 6:51 بعد از ظهر
|