![]() اخبار موسیقایی,زندگینامه اساتید,آموزش تئوری موسیقی,عکس,لینک های مرتبط,سایت های اختصاصی اساتید و صد ها مطلب دیگر
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
سایت شخصی استاد مسعود شعاری
سایت شخصی استاد پرویز مشکاتیان سایت شخصی محمدرضا درویشی سایت شخصی استاد محمدرضا لطفی سایت شخصی استاد مجید درخشانی سایت شخصی استاد مجید کیانی سایت شخصی استاد کیوان ساکت سایت شخصی استاد حسین عمومی سایت شخصی استاد حسین علیزاده سایت شخصی استاد محمدرضا شجریان سایت شخصی استاد مسعود حبیبی سایت شخصی استاد حمید متبسم پرنيان (موسيقي سنتي ايران) وبلاگ اختصاصی همایون شجریان :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
موسیقی,ساز شناسی,تئوری,اساتید,عکس...
آنجا که زبان از سخن گفتن باز می ماند،موسیقی آغاز می شود گفتگو با حسین علیزاده
حسهاي شاعرانه و الهام قوي در موسيقي ايراني، شايد برجسته تر از موسيقي در فرهنگهاي ديگر باشد و اين احتمالا به آن دليل است که بداهه نوازي شکل بديع و در عين حال کهني از موسيقي ايراني به شمار مي آيد. اين حسها بويژه در آثار شما شکل خاصي دارند که در آثاري چون ترکمن، پايکوبي، کنسرت همايون، نوا يا حتي بداهه نوازي سلانه جلوه گر شده، سرچشمه اين حسهاي شاعرانه در شما کجاست؟ موسيقي و کلا هنر داراي معنايي است فراتر از آنچه انسان دارد وقتي مي گوييد چشم، ذهن به تجسم آن مي پردازد و مي دانيد که همه چشم دارند وقتي مي گوييد گوش، باز هم درمي يابيد که همه گوش دارند. هنگامي که شخص به سلاح هنر، مجهز مي شود، کارکرد حواسش، حتي حس چشايي و بويايي اش، تغيير مي کند و اعضايش کار عادي خود را فراموش مي کنند. وقتي به چيزي با پشتوانه هنري نگاه کنيد، عمقي در نگاهتان پديد مي آيد که به هيچ وجه سطح آن چيز را نمي بينيد. حتي در ديوار ساده نيز عمقي خواهيد يافت که فراتر از معناي آن است و در واقع، انسان تمام پديده هاي خارج از خود را، اگر با حس هنري ببيند، با تصوير و معنايي فراتر درمي يابد. حال اگر از اين ديدگاه به زندگي نگاه کنيد ، چگونه آن را خواهيد ديد؟ اول آن که بسيار مثبت گرا و خوش بين خواهيد شد من خود با موسيقي آغشته و آميخته ام (و در اينجا سخن ادعا نيست) و اين هنر باعث شده آدم مثبت گرايي باشم و هيچ وقت حتي از يک چهارم پرليوان نيز چشمپوشي نمي کنم و وقتي به زندگي خود نظر مي اندازم، گاه از خود مي پرسم چگونه حس مثبت گرايي در من به اين غلظت رسيده است و بلافاصله درمي يابم که حواس من به خاطر همنشيني با موسيقي، بي آن که من خود تصميمي بگيرم، جور ديگري به جهان نگاه مي کنند، صداها را طور ديگري مي شنوند، بوها و مزه ها را به گونه اي ديگر حس مي کنند خيلي وقتها به دامن شلوغي ها مي روم، بازار و خيابان و پيچيدگي ها را پياده طي مي کنم و چيزهاي زيبايي مي بينم که در من تبديل به چيز ديگري مي شوند و بنابراين هرگاه تلنگر يک نغمه موسيقايي را در خود حس کنم، ممکن است به سبزه ميداني بروم و از رفتارها تصويرها و اتفاقات حس بگيرم و فرق ندارد کجا باشد؛ بويژه در ايران که اين حس براي من در آن بيشتر است. وقتي چشم و گوش خود را باز مي کنم، مي بينم که اگر همه مردم زيبايي هاي اطراف خود را ببينند، چقدر زندگي براي آنان شيرين تر و زيباتر خواهد بود. به آدمي که از کنار شما عبور مي کند نگاه کنيد او سرشار زيبايي است و فرق نمي کند که مرد باشد يا زن. تمام حضور و حس و نگاهش زيبايي است من پس از چند سال که در ايران نبودم، هنگامي که به وطن بازگشتم، روزهاي اول بازگشت در خيابان هاي تهران بي اختيار به همه سلام مي کردم. موسيقي اين حس را در آدمي بسيار قوي و پرانرژي مي کند که با توضيح و شرح، قابل بيان نيست و بايد ديد و تجربه کرد. مسلما وقتي ساز به دست مي گيرم، عصاره آن نگاهها، صداها، حسها و تجربه هاست در امروز، ديروز و فردا که در نغمه هاي موسيقي جاري و مترنم مي شود و گويي من خاطرات دايم خود با زندگي را بازگو مي کنم و ساز نيز، با من بيگانه نيست، مگر آن که ديگر من قادر به نواختن آن نباشم و تا زماني که قدرت نواختن داشته باشم، حرف براي گفتن دارم و حرفم هميشه آن است که نگاه خودم را دارم ، چشم و گوش خودم را دارم و همه انسان ها اين گونه اند. حتي اگر يک چيز يکسان را ببينند، هنگامي که از صافي درون خود آن را عبور مي دهند شکل آن تغيير مي کند و هنگامي که اين دريافت در ساز متجلي مي شود، حکايت خاص خود را درمي يابد و اين حکايت را وقتي بتوان با عناصري مشترک ميان مخاطب و هنرمند بيان کرد، نتيجه اش فوق العاده خواهد بود و بسيار پيش آمده است که با هنرمنداني همساز شده ايم که هم زبان ما نيستند، اما با موسيقي مي توانيم ارتباطي در حد کمال باهم داشته باشيم. اين حس وقتي با هموطن و هم زبان خود آدم تجربه مي شود، نغمه هايي پديد مي آورد که هيچ ضبط صوتي قادر به ثبت آن نخواهد بود و آن حس مثل يک جسم است که در فيلم و نوار قابل لمس نيست؛ تداعي گر هست، اما واقعي نيست. آنچه در هنر، در لحظه اتفاق مي افتد، اصلا قابل تکرار نيست، ضبط شدني هم نيست. بعضي ها ممکن است از لحاظ تکنيک در اوج باشند و در واقع، يک تکنسين خوب باشند، اما اگر صداي ساز آنها در دل نمي نشيند و در روح و جان آدمها نفوذ نمي کند، به خاطر آن است که آن روح هنري در آنها متجلي نشده. به اعتقاد من، حس نهفته در موسيقي را بي آن که در تکنيک هاي عجيب و غريب غوطه ور شويم، با ساده گويي و ساده نوازي مي توانيم به مخاطبانمان القا کنيم. اين مساله بخصوص در آثار شما، تصويري شاعرانه از طبيعت زيباست و منجر به خلق فضاهايي شده که گاه تصويرگري طبيعت و چهره زيباي آن است؛ مثلا در گبه حتي کژي ها و ناراستي هاي زندگي را در اثري چون آواي مهر بازگو و بازنمايي کرده ايد، خود شما نسبت به خشونت و ناراستي هاي طبيعت چه عقيده اي داريد و چگونه اين عقيده را در موسيقي جلوه گر مي کنيد؟ شرايط خاصي که جامعه ما با آن روبه روست، سرنوشتي غم انگيز براي موسيقي ما رقم زده است. (و اظهار تاسف من از اين ماجرا دليل بر منفي گرايي نيست و خواهش مي کنم دچار سو تفاهم نشويد) اين موسيقي در عين حال داراي حماسه ها، زيبايي ها و عناصر بديع و تازه اي است. با اين حال بايد بگويم در طول چهل سال تجربه اي که در زمينه موسيقي داشته ام، هميشه احساس کرده ام بايد از چيزي دفاع کنم و حرمت موسيقي را در جامعه حفظ کنم و اين مساله مربوط به سالهاي پس از انقلاب نيست از پيش از انقلاب نيز چنين احساسي داشته ام. پس از انقلاب، موسيقي که چون روح و قلب مردم است، فجايع و محدوديت ها را پشت سر گذاشت و مردم آن را براي خود نگه داشتند و کم کم با ارتقاي سطح سليقه و علاقه مردم موسيقي نيز ارتقا پيدا کرد؛ اما همين مساله بر هنرهاي ما سايه اي سنگين انداخته و هميشه شرايط مطلوب و دلخواه نبوده است. هنرمندان در شرايط مبارزه بوده اند. واژه مبارزه تنها به معناي مبارزه سياسي نيست و هر آدم مسوولي در جامعه اي که کمبودهاي زيادي دارد، بايد مبارزه کند. در آن شرايط براي آن که به موسيقي و هنر حرمت گذاشته شود، ناچار به مبارزه بوديم و ما اهل موسيقي براي آن که به حق متصور خود دست بيابيم، همچنان اين مبارزه را ادامه مي دهيم و اعتقاد دارم تمام کساني که براي موسيقي و کل هنرها دلسوزي مي کنند، چه مسوول و چه غيرمسوول، در حال مبارزه اند. متاسفانه در قرن بيست و يکم در ايران، هنوز که هنوز است، در زمينه موسيقي مشکل داريم و هنگامي که با همکاران غيرايراني مان روبه رو و هم صحبت مي شويم، مسائل موسيقي را به عنوان مسائل خصوصي خودمان بيان مي کنيم چنين مشکلاتي براي آنان قابل درک نيست. به اعتقاد من، اين کمبودها و کاستي ها مربوط به جامعه من است و من نيز در آن سهيم ام و اين مشکلات براي من موسيقيدان افتخار نيست و اگر کمبودي هست، من هم در آن تقصير دارم و بايد من و امثال من براي به دست آوردنش مبارزه و تلاش کنيم. اما اين تلاش و مبارزه که گاه حتي در مصاحبه هاي مکرر، مقاله هاي متعدد، سخنراني ها متجلي مي شود، باعث فرسودگي و خستگي مي شود و در عين حال، سايه اي از خشونت بر آدمي مي اندازد و هنگامي که قرار است از هنر دفاع شود، در کنارش زمختي و خشونتي حس مي شود که در موسيقي ما هم وجود دارد؛ موسيقي اي که درباره ظرافت آن بسيار سخن گفته شده است. و اين تناقض هاست که باعث ايجاد هنر مي شود. بله، همان طور که گفتم، براي تاکيد به درست بودن اين هنر ظريف، ناچاريم در اجراي آن نيز کمي خشونت شاهد باشيم؛ حسي از عدم امنيت که در برخي کارهاي من نيز وجود دارد و بوضوح آن را مي بينم؛ حسي سرشار از دلهره و نگراني. و گرنه من خيلي دوست دارم روياهايم را در قالب نغمه هاي موسيقي بسازم و نه خشم و کمبودهايي که در خود و جامعه مي بينم. مي توانم يک چيز کاملا انتزاعي بسازم؛ اما شرايط همراه با نوعي ناملايمت است. برخي فيلمها و سريال ها را در نظر بگيريد. پرسش من اين است که آيا بجز خشونت و بي احترامي در آنها چيز ديگري هست؟ پدر و پسر در اين گونه فيلمها چنان با هم حرف مي زنند که آدم از ديدن آنها خجالت مي کشد. در اکثر آنها سخن و فرهنگ گفتاري مردم پرخشونت و توهين آميز است و چقدر داد و بيداد در آنها زياد است. چرا آرامش و وقاري در آنها وجود ندارد که بتدريج به جامعه تزريق شود؟ آيا فيزيک ناجور آدمها و اتفاقات دردناکي که براي آنها مي افتد، خنده دار است؟ معلوم نيست در اين تصاوير به ظاهر خنده داري که به عنوان لبخند از تلويزيون پخش مي شود، چند نفر آسيب جسمي جدي ديده اند. در حالي که صداي نوار خنده دسته جمعي هم بر آن تصويرها مونتاژ شده است. با اين وضعيت ما عادت مي کنيم به دردهاي همنوعانمان بخنديم. چيزي که در هنرهاي معمولي و مصرفي ما جريان دارد، متاسفانه اين گونه برنامه هاست. ريتم بسيار کند و استفاده نادرست از زبان نيز مزيد بر علت است. آيا مسوولان، يک بار هم شده با نگاهي دلسوزانه اين آثار را بازبيني کنند؟ ببينيد مردم در اين آثار چگونه با هم حرف مي زنند و برخورد مي کنند. فارسي فردوسي و سعدي و حافظ چرا اينقدر حقير شده است که زبان معمول ما زبان لمپنيسم و کوچه بازاري باشد. در مجموع، جامعه ما نياز به آرامش دارد و بايد مردم به سمت آرامش هدايت شوند. براي به دست آوردن همين آرامش است که مردم به ديدن کنسرت و برنامه هاي ديگر مي روند. در کنسرتي که اخيرا برگزار کرديم، حرکت مردم را بسيار زيبا ديدم. با همه کمي و کاستي آرامش و متانت خود را حفظ کردند و هنگامي که شب دوم به دليل ضعف برق، مشکل صدا، بيست دقيقه برنامه ما را با سکوت توام کرد، مردم با صبر و حوصله اي مثال زدني، اين مساله را تحمل کردند بزرگ ترين مشکل براي صدابردار بود و من که روي صحنه بودم. تنها اين مساله بود که ما را آرام کرد، براي آن که مردم با حسن نيت آمده بودند، تا موسيقي گوش کنند با اين بزرگواري، آنها مرا تا آخر سپاسگزار و مديون خودشان کردند. در نتيجه ما نيز بايد به آنها آرامش بدهيم و اين آرامش در قالب هنر بسيار بهتر و سريع تر به مخاطبان القا مي شود، چرا که وظيفه هنر پالايش و شستشوي آلودگي هاست و جامعه را به سمت سرچشمه هاي زلال، هدايت مي کند. گفتگو: عزت اله الوندي |+| نوشته شده توسط نیما در دوشنبه 12 شهریور1386 ساعت 7:41 بعد از ظهر
|